مسئولیت ما در برابر مسئله نفوذ چیست! در گفت‌وگو با قاسم تبریزی پژوهشگر تاریخ معاصر

کار نفوذیها بود! اما... "نفوذی" کی بود؟ ...من نبودم!
وقتی مرکز تکفیری ضاله منحرف و فرقه گرای موسوم به اداره فرق و ادیان و سایتهای تابعه شیپور را از سر گشاد مینوازند!


مسئله نفوذ غربی‌ها به کشور در راستای موضوعی همچون بحث هسته‌ای، هشداری بود که رهبر معظم انقلاب طی ماه‌های اخیر در سخنرانی‌هایشان به آن اشاره فرمودند.

موسسه راهبردی دیده بان، همانطور که بررسی هر واقعه سیاسی نیاز به تحقیق و پژوهش در ابعاد تاریخی آن دارد و این روش می‌تواند بسیاری از گره‌ها و معماهای ماجرا را باز کند، تاریخچه نفوذ نیز با سابقه طولانی مدتی که در ایران دارد، می‌تواند چراغ راه امروز باشد. حضور 300 ساله جریان استعمار در ایران، که اوج آن در دوران پهلوی اول و دوم بود، سابقه خطیری از نحوه نفوذ و اعمال سلطه ایشان در ایران بوجود آورده است که بررسی آن می‌تواند در راستای دشمن‌شناسی و شناخت شیوه‌هایی که ممکن است در آینده با آن مواجه بشویم مثمر ثمر باشد. در این‌باره با قاسم تبریزی پژوهشگر تاریخ معاصر به گفت‌وگو نشستیم که مشروح آن را در زیر می‌خوانید.

نحوه ورود استعمار در مسئله نفوذ را در ابتدای امر چگونه می‌توان تبیین کرد؟

ابتدا باید مطرح کرد که نفوذ چیست، ما انواع و اقسام نفوذ داریم و باید مشخص شود که منظور نفوذ سیاسی، اقتصادی، نظامی، اجتماعی و... است یا خیر، درعین‌حال باید دید که نفوذکننده چه کسی و یا چه سیستمی است؟

به‌عنوان‌مثال می‌توانیم بگوییم که انقلاب اسلامی در آفریقا و آسیا نفوذ دارد که نفوذی معنوی و دینی به‌حساب می‌آید، یا اینکه می‌گوییم اندیشه غرب نفوذ کرده است، که نفوذی فرهنگی است که حدومرز نمی‌شناسد، یا اینکه می‌گوییم فردی سرمایه‌دار است و به خاطر سرمایه‌اش نفوذ می‌کند و عده‌ای را تحت تأثیر قرار می‌دهد که نفوذی اقتصادی و مقطعی است. گاهی نفوذ به‌صورت اجتماعی است و یک جریانی پیدا می‌شود که به دلیل شعارها و عملکرد در بین جامعه جایگاهی باز می‌کند و تا آن فرد و دیگر پدیدآورنده‌ها زنده هستند، آن نفوذ وجود دارد و می‌تواند مؤثر باشد، این‌ها همه‌اش یک‌روال عادی است. گاهی عنوان می‌شود نفوذ مذهبی است و با فطرت انسانی سروکار دارد که البته با فراز و نشیب‌هایی همراه است، اگر مدیریت و رهبری یا معلمی یا پیشوایی نباشد، ممکن است به خرافه و.. بیانجامد.

زمانی «جمال‌عبدالناصر» یک شعارهایی در مصر داد و در جهان عرب به‌عنوان پان‌عربیسم دور او را گرفتند، عده‌ای مخالف و موافق او بودند که با مرگش این مسئله تمام شد، حزب بعث توسط «میشل‌افلق» با سیاست انگلیس به وجود می‌آید، کارش را انجام می‌دهد و بعد تمام می‌شود، یا می‌گوییم که حزب توده به دلیل وابستگی به سیاست شوروی نفوذ دارد و به وسیله سیستم «ک.گ.ب» حمایت می‌شود، خوب این هم چهل‌تا چهل‌وپنج سال می‌ماند، با غروب و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از بین می‌رود، اما در آن موقعیتی که بود به علت مدیریت پشت پرده، نفوذش را در ابعاد سیاسی، فرهنگی و اجتماعی داشت.

گاهی می‌گوییم یک دولت و حکومت قدرتمند استعماری وجود دارد که به دنبال نفوذ است، در اینجا باید ابتدای امر استعمار را تعریف کنیم، چیستی، چرایی شکل‌گیری، علل پدید آمدن و کارنامه استعمار در شرق باید بررسی شود. استعمار در دوره صفویه برای جهان‌گشایی، تعدی، تجاوز و بازار اقتصادی‌شان و... رو به شرق آوردند، استعمار هلند، ایتالیا، انگلیس و بلژیک و... ازاین‌دست است. ابزار این استعمار چه بود، در هلندی‌ها دریانوردی و امکانات دریایی بود، بلژیکی‌ها اقتصادی و مقداری نیز دریایی بودند و دراین‌بین به شیوه انگلیسی‌ها به‌عنوان کشور استعمارگری که نفوذ کردن، مرحله اول حضور او هست، می‌رسیم و نفوذ مقدمه حرکت او است.

درزمانی که درها به روی انگلیسی‌ها بسته است و آن‌ها را راه نمی‌دهند، ابتدا می‌بینیم که در امور خارجه انگلستان مراکز شرق‌شناسی (به‌عنوان کلیّت)، ایران‌شناسی (به‌عنوان مسئله جزء) و اسلام‌شناسی (فرآیندی منطقه‌ای) را تأسیس می‌کنند و شروع به بررسی و تحقیق در جهت نفوذ، حضور و سلطه می‌کنند.

قبل از نفوذ، مراکز شرق‌شناسی به دنبال شناسایی این است که منطقه چه قوت و ضعفی دارد، چگونه می‌توان در آن ورود کرد و اهداف درازمدتی را تعریف می‌کنند، آن‌ها برای یک روز و دو روز نیامدند که جغرافیا را ببینند و بروند، برای یک تحقیق علمی نیامدند که یک جنگل و معدن را بررسی کنند و بروند، آمده‌اند تا یک برنامه درازمدتی داشته باشند که ابتدا شناسایی، بعد راه نفوذ را پیدا کنند، بعدازآن حضورشان را نشان بدهند و بعد از حضور سلطه را ایجاد نمایند.

بین دوره صفویه ما دو چهره ایران‌گرد، ایران‌شناس و سیاح را داریم، یکی برادران «شرلی»‌اند و یکی هم «شاردن» فرانسوی را داریم که از طرف انگلیسی‌ها هدایت و حمایت شد. وی در سه سفر که به ایران با عنوان تاجر عتیقه آمد، مطالعات و تحقیقات گسترده‌ای کرد. او با مسیحیان و خارجی‌ها ارتباط برقرار کرد و تحقیقش را صورت داد و 10 جلد در رابطه با ایران کتاب نوشت. بعد از آن شش سال در انگلستان ماند و چاپ اول کتابش در لندن صورت گرفت، اگر نوشته‌های وی را با دقت و نگاه استعمارشناسی بخوانیم، مشخص است که او با مأموریت آمده است.

تحقیق درباره ایران تا جایی ادامه دارد که نزدیک به 2217 عنوان کتاب سفرنامه درباره ایران وجود دارد! این، علاوه بر خاطرات و جمع‌آوری‌های کنسولی و مأمورین دیپلماتیک انگلیسی‌ها است، این تعداد حجم عظیمی است که آیا برای ایران‌شناسی، تحقیقات علمی یا کمک به ایران آمده‌اند!؟ انگلیسی‌ها می‌گویند در بین جنگ جهانی اول و دوم (1294-1320) نزدیک به 3500 مورد خاطرات از ایران دارند، ببینید این‌ها چقدر نیروی نظامی داشتند که این‌گونه جمع‌آوری کرده‌اند. باید دید این افراد که می‌آیند از کجا پشتیبانی می‌شوند که تمام بخش‌ها و نقاط مختلف ایران را بررسی کرده‌اند و هدفشان چیست؟

چه هدفی در این تاریخ‌نویسی‌ها بوده است؟

از سه طریق می‌توان به اهداف ایشان پی برد، یکی ماهیت حکومت انگلیس، کارنامه این کشور در هندوستان، فلسطین و جاهای دیگر و بعد از آن روند انگلیسی‌ها در ایران است که در حقیقت از دوره صفویه تا اوایل قاجار. آن‌ها به دنبال شناسایی و حضورند، از زمان فتحعلی‌شاه نفوذ آغاز می‌شود، عده‌ای از رجال ایران به انگلیس و اروپا می‌روند و جذب تشکیلات فراماسونری می‌شوند، برخی خاندان‌ها و رجال سیاسی دولتی، حکام ولایات و امثال این‌ها وابسته به انگلیس می‌شوند، حرکت انگلیسی‌ها در یک عرصه نیست، همان‌طور که آن‌ها می‌گویند ما همه تخم‌مرغ‌هایمان را در یک سبد نمی‌ریزیم که شکسته شوند، از یک مسیر وارد نمی‌شوند که ما بتوانیم راهشان را ببندیم، از راه‌های مختلف وارد می‌شوند، کما اینکه تا الآن هم جنگ روانی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی‌شان یک‌شکل نیست. انعطاف و فراز و نشیب دارد، اما ابعاد آن وسیع است.

از دوره قاجار آن‌ها به جریان‌سازی، نهادسازی و تغییر هویت و فرهنگ ایران دست زدند، مضافاً این زمان دورانی است که شبه‌قاره هندوستان با آن عظمتش که فرهنگ اسلامی و ایرانی در آنجا قوی بود، به‌عنوان یکی از ایالات انگلستان مطرح می‌شود و در آنجا نایب‌السلطنه می‌گذارند و از گروه‌های مختلف استفاده‌هایی می‌کنند.

نخستین متن تاریخی که راجع به ایران منتشر می‌کنند، مربوط به «سر جان‌ملکم» است، که با حذف اسلام، مبانی و تمدن اسلامی صورت می‌گیرد، کتاب‌های تاریخی قبل از آن با هویت، فرهنگ و دیانت ما ارتباط داشت، در کتاب ملکم، از ایران باستان شروع می‌کنند و با حذف اسلام به دوره قاجار می‌رسند، این کتاب سرمشق تاریخ‌نگاری ایران می‌شود و افرادی مانند «پیرنیا» با هدایت انگلیسی‌ها دست به تاریخ‌نگاری می‌زنند، کتاب «سر پرسیس‌ساکس» هم از این جمله کتب است.

در عرصه جریان‌سازی شاهدیم که بابی‌گری، ازلی‌گری، اسماعیلی‌گری و... در اینجا پدید می‌آید و از همین راه انگلیسی‌ها به دنبال جریان‌سازی‌اند. درست هم‌زمان در عربستان وهابیت و در هندوستان قادیانی‌گری را درست می‌کنند و می‌بینیم که در مناطقی که انگلستان مسلط است جریان‌سازی می‌کند.

دین‌سازی تا زمان مشروطه ادامه دارد، بعدازآن تشکیلات فراماسونری در ایران پدید می‌آید، قبل از آن ما فراماسونرهای موردی داشتیم که متصل به انگلیس بودند، ملکم‌خان یک تشکیلاتی را در ایران راه‌اندازی می‌کند و در سه بخش به ما آسیب می‌زند، ابتدا مبانی فکری اومانیسم، برابری، برادری، مساوات بر مبنای فرهنگ غرب عنوان می‌شود و انسان‌محوری بجای خدامحوری مطرح می‌گردد. جریان ملکم خان مهم است که برخی الآن سعی می‌کنند از او به‌عنوان یک متفکر و اندیشمند یاد کنند.

مرحله بعدی قراردادهای استعماری است که او با انگلیس به ضرر ایران می‌بندد، در مرحله بعد او به‌عنوان یک دولتمرد با نام «ناظم‌الملک»، «ناظم‌الدوله» لقب می‌گیرد و چه وابستگی‌هایی به لحاظ انگلیسی‌ها به وجود می‌آورد.

در اینجا روند ساختارسازی انگلیسی‌ها به‌گونه‌ای است که ابتکار عمل را برای نفوذ، حضور و سلطه به دست می‌گیرند و افرادی مانند «ملاعلی‌ کنی» تا می‌آید با فراماسونری درگیر شود، می‌بینیم که حزب دموکرات تقی‌زاده می‌آید و شعار از موی سر تا ناخن پا غربی شدن را می‌دهد و ترورهایی که ایشان انجام دادند، مطرح می‌شود. تا می‌آییم به این برسیم می‌بینیم که مشروطه از دست رفت.

اینکه می‌گوییم جریان‌سازی استعمار را باید شناخت نکته مهمی است، آیا تقی‌زاده، ملکم‌خان و فروغی را استعمار یک‌روزه پیداکرده است؟ حضور قبل از مشروطه و نفوذشان موردی بود؟ از وقتی‌که تشکیلات فراموش‌خانه را درست می‌کنند، یک تشکل برای نفوذ در بین دولت‌مردان به وجود می‌آید، به‌محض اینکه با فتوای ملأعلی کنی فراموش‌خانه تعطیل می‌شود می‌بینیم که «مجمع آدمیت» را درست کردند، وقتی انقلاب مشروطه می‌آید مملکت را درست کند، «لژ بیداری» درست می‌شود، وقتی در لیست لژ بیداری دقیق می‌شویم، می‌بینیم که تمام دولت‌مردان از مشروطه تا 1340 عمدتاً اعضای لژ بیداری‌اند و مملکت را این‌ها اداره می‌کردند که فاز سلطه انگلیس است.

این حضور، نفوذ و سلطه هم جنبه فرهنگی دارد؛ آن‌چنان نمادی از ملکم خان یاد می‌کنند که او را سقراط دوم، ارسطو، افلاطون ثانی و بزرگ‌ترین متفکری که می‌تواند ایران را نجات دهد، خطاب می‌کنند؛ شخصیت‌های وابسته به انگلیس کارآمدترین افراد خطاب می‌شوند.

آنچه ذکر کردید همگی به نفوذ انگلیس باز می‌گردد، اما بعد از 28 مرداد دیگر انگلیس در حاشیه قرار گرفت و این آمریکا بود که قدرت را در ایران هدایت می‌کرد.

سیر استعمار مستمر است و برنامه درازمدت داشتند، ریشه‌هایی که درست کردند در دوره مشروطه به ثمر رسید و دوره پهلوی سلطه را نهادینه کرد، آنچه تغییر فرهنگ، هویت، سیاست و... چه در دین و مبانی اسلامی و چه در تغییر فرهنگ و به تعبیر خودشان تجددگرایی بود، حاصل این حرکت می‌شود، اتفاقاً بعد از 1332 و کودتای 28 مرداد که آمریکایی‌ها سلطه را به دست و انگلیسی‌ها در حاشیه قرار گرفتند، ابعاد قضیه وسیع‌تر شد و در حقیقت ایران به یک پایگاه، پادگان و به تعبیر آن‌ها ژاندارم خلیج تبدیل شد و هم میدان فعالیت اطلاعاتی و امنیتی آن‌ها با اقدامات موساد، اینتلجنت سرویس و سیا شد و هم آن‌ها فرهنگشان را ترویج، مملکت را غارت و هم اینکه نخبگان را توانستند جذب کنند.

در سال 1341 آمریکایی‌ها به فکر تغییر اساسی افتادند که اینجا تعارض بنیادینشان با اسلام مشخص شد و در اینجا مراجع، روحانیت، علما و مردم ایستادگی کردند و با آن قتل‌عام 15 خرداد آن‌ها فکر کردند که به‌ظاهر پیروز شدند، حرکت اسلامی در حقیقت زیرزمینی و پنهان شد و آمریکایی‌ها در بالای مملکت احساس قدرت کردند و متوجه یک جریان از درون نشدند که نشانی از هوشیاری و رشد سیاسی معنوی جامعه ما بود که توانست به یک خودسازی و رشد عقلی، دینی و معنوی برسد.

با انقلاب اسلامی در حقیقت این بار ما به غرب تهاجم کردیم و آن‌ها در برابر ما منفعل شدند و دیوانه‌وار برخورد کردند، احزابشان را آوردند با شکست مواجه شدند، رجالشان را آوردند شکست خوردند، در دولت و حکومت نفوذ کردند با شکست مواجه شدند و... . همه این موارد در گرو سه چیز بود، یک قدرت دین و اسلام، دوم رهبری امام خمینی(ره) و سوم وحدت کلمه مردم و اطاعت از رهبری بود، مضافاً اینکه نسل اول انقلاب خودشان شاهد جنایات، خیانت‌ها و تجاوز آمریکا و غرب در ایران بودند، یعنی وقتی می‌گفتند مرگ بر آمریکا می‌دانستند که چه می‌گویند، وقتی می‌گفتند که انگلیسی‌ها این‌گونه‌اند به خاطر این بود که آن‌ها را می‌شناختند، نسل اول در تقابل موفق بودند، مضافاً اینکه انقلاب اسلامی بود و با صدور انقلاب و فراگیری نهضت‌های اسلامی غرب بیشتر به انفعال افتاد و دوباره حرکت اسلام‌شناسی، شیعه‌شناسی، ایران‌شناسی با حرکت جدیدی شروع شد و این بار علاوه بر سیستم اطلاعاتی و امور خارجه، دانشگاه‌ها و رسانه‌های غرب به میدان فعالیت آمدند.

ازیک‌طرف ما یک گروه چپ، راست، منافقین، ملیّون و سلطنت‌طلب‌ها را داشتیم که به غرب پناهنده شدند و عمدتاً به ابزار و جواسیس غرب تبدیل گشتند. از طرف دیگر آن‌ها به فکر مقابله افتادند و کودتای نوژه، حمله طبس، جنگ تحمیلی و... را راه انداختند و ملت ایستادگی کردند، در هشت سال جنگ تحمیلی که ما مشغول بودیم، آن‌ها به دنبال برنامه‌ریزی جدید بودند و البته آن‌ها نتوانستند در داخل نفوذ کنند، بخصوص با تسخیر سفارت آمریکا، سفارت‌های دیگری همچون انگلیس و آلمان خودشان را جمع کردند که به آن سرنوشت دچار نشوند، درواقع غربی‌ها حرکت را از بیرون شروع کردند.

دانشگاه هاروارد که زیر نظر سازمان سیا است، تحت عنوان تاریخ‌نگاری و تاریخ‌پژوهی شروع به ثبت تاریخ شفاهی ایران کرد و از حدود هزار نفر خاطرات گرفت و به‌موازات آن نیروی دریایی آمریکا از مستشارانشان شروع به جمع‌آوری اطلاعات درباره ایران کردند، این نبود که به‌عنوان‌مثال آقای کریم سنجابی، غلامحسین ساعدی و... بروند و خاطراتشان را برای دانشگاه هاروارد بگویند و تمام، در اینجا این سؤال مطرح است که آیا همه خاطرات همین‌هایی هستند که منتشرشده است؟ یعنی شاهپور بختیار با شصت سال فعالیت سیاسی در ایران خاطراتش 140 صفحه است؟

آمریکایی‌ها شروع به یک جمع‌آوری جدید از طرف رجال پهلوی کردند و البته قوت و ضعف و علل شکست رژیم پهلوی هم مدنظرشان بود. مرکز تاریخ شفاهی یهود را با مدیریت «هما سرشار» که هویت ایرانی اسرائیلی دارد راه‌اندازی کردند، مرکز تاریخ شفاهی چپ را با مدیریت «ناخدا عنبراحمدی» که مدتی عضو حزب توده بود و بعدها به مسکو فرار می‌کند، راه‌اندازی کردند. بی‌بی‌سی و دانشگاه کمبریج هم به نوع خودشان شروع به جمع‌آوری کردند، به‌نحوی‌که از سال‌های 1362 تا 1388 سالانه بین 70 تا 80 نشست و همایش پیرامون ایران در انگلیس تشکیل می‌شد، پایان‌نامه دانشجویان ایرانی عموماً حتی پیرامون وضعیت روز ایران تعریف می‌شد و حتی دوران سازندگی و اصلاحات را به‌عنوان پایان‌نامه‌های دکتری تعریف می‌کردند.

حجم تحقیق‌شان را این بار گسترده کردند و به‌موازات آن‌یک جنگ روانی علیه ایران در غرب شکل گرفت، بنیادگرایی، اسلام‌گرایی، تروریسم، حقوق بشر و موضوعات متعددی را برای هجمه انتخاب نمودند که ما را به انفعال بیاندازند.

در همین زمان شروع کردند علیه امام و شخصیت‌های انقلاب مطالبی را بنویسند تا آنجا که کار به‌جایی رسید که علیه پیامبر اکرم(ص) کتاب آیات شیطانی را نوشتند، این کتاب چنین نبود که یک هندی احمق بیاید و مزخرفاتی را بنویسد، پشت قضیه انگلستان و غرب بود و با همین پشتوانه بود که وقتی امام حکم قتل او را داد، ناوهای انگلیسی و آمریکایی به سمت ایران حرکت کردند که در کنار جنگ فرهنگی به‌حساب می‌آید.

در این حرکت‌ها که در بیرون مرزها شروع شد و مطبوعات، رسانه‌ها، مستندها و ... پای‌کار آمدند، غربی‌ها در داخل ایران سه عرصه را شروع کردند، یکی ایجاد اختلاف‌افکنی به دلیل نقش وحدت کلمه در پیروزی انقلاب بود، دوم تغییر هویت از اسلامی و ایرانی برای تحقیر ملت بود، اگرچه این تحقیر در زمان صفویه و پهلوی بود و از دهه 1370 این رویه را شروع کردند و عده‌ای از تحصیل‌کرده‌های ما تحت تأثیر این قضیه قرار گرفتند؛ چه به دلیل ضعف ایمان و چه به دلیل ضعف علمی؛ نیروهای فرهنگی‌ای هم که باید کار می‌کردند سرگرم اختلافات بودند، سوم القای زندگی رفاه‌طلبانه بدون تولید و داشته‌های داخلی و ترویج فرهنگ مصرف‌گرایی بود.

عرصه هجمه غربی‌ها در جنبه‌های مختلف بود و سرمایه‌گذاری عظیمی در این راستا شد، دانشگاه‌های غرب علیه ما بسیج شدند و دانشگاه‌های ما آن‌طور که شایسته یک حرکت انقلابی بود نتوانستند دفاع کنند، نویسندگان، شعرا، اساتید دانشگاه باید در هر حرکتی حضور فعال می‌داشتند که چنین اتفاقی نیفتاد. اختلافات حزبی هم بر این اضافه شد، لذا در برابر هجمه‌ای که به غرب داشتیم، یک‌بخشی از جریانات داخلی و نه کلیت نظام به انفعال افتادند. الآن حضور و نفوذ در عرصه فکری و فرهنگی شروع کرده‌اند و بیش از اینکه نفوذ افراد در داخل وجود داشته باشد، نفوذ فکری دیده می‌شود.

در اینجا مسئولیت ما در برابر مسئله نفوذ چه می‌شود؟

در مرحله‌ای که ما الآن قرار داریم در دو عرصه باید کار را شروع کنیم، یکی بازگشت به معیارهای انقلاب اسلامی و اصولی که امام(ره) ارائه داد و موضع‌گیری منطبق با حقیقت در برابر غرب است.

غرب هویتش را تغییر نداده است، آمریکایی‌ها همان‌هایی هستند که ایران را غارت کردند، مستشارانشان جنایت کردند، هر خیانت و فشاری که بر ما از سال 1332 تا 1357 آمد مسئول اولش آمریکا است، آیا این آمریکا تغییر کرده است؟ خیر. هر جنایت، خیانت و مشکلاتی که ما در دوره قاجار و رضاشاه تا 1320 داشتیم متهم اول انگلستان است، آیا هویت انگلستان تغییر کرده است؟ خیر. در حقیقت آن‌ها همان هویت استعماری و ماهیت تجاوزکارانه را در درون دارند، عملکردشان حتی بدتر هم شده است، نمونه‌اش در پاکستان، افغانستان، آفریقا و... است و سازمان‌های بین‌المللی هم به‌عنوان ابزار در اختیار آن‌ها است. ما باید بازگشت کنیم به همان قدرت و قوتی که ما را در برابر غرب بیمه کرده بود، آن قدرت اسلام، وحدت جامعه و اطاعت از رهبری بود که راه نفوذ و حضور را بر آن‌ها می‌بست.

دومین مرحله تأسیس رشته استعمارشناسی، غرب‌شناسی، آمریکاشناسی و خاصه اروپاشناسی در دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه‌مان است، باید به‌صورت علمی، مستند و متقن کارنامه 300 سال استعمار را به‌عنوان تجربه تاریخی برای جامعه تبیین کنیم، اگرچه برخی فکر کنند انفعال در برابر شرق‌شناسی است، باید بگوییم خیر.

به لحاظ دینی باید بگوییم که در غرب یک جریان ضد دین، ماتریالیست، دین‌ستیز وجود دارد، به لحاظ اقتدار ملی باید به تجاوزات و خیانت‌های غرب بپردازیم، تا نسل جوان استعمار را نشناسد مرگ بر آمریکا معنی‌ای که باید داشته باشد را پیدا نمی‌کند، تا آمریکا و انگلیس و کارنامه آن‌ها در جهان اسلام و ایران شناخته نشود، برای یک جوانی شوخی به نظر می‌رسد، که چرا باید با انگلیس درگیر بشویم، چون ماهیت آن را نمی‌شناسد، البته باید مراقب باشیم که اساتید و کتاب‌هایی که در این راستا تهیه می‌شود از خود غربی‌ها نباشند.

بحث شناسایی غرب را باید از کودکان در دبستان شروع کنیم و بعد به سطوح دانشگاهی برسیم، ما الآن در بحث اسناد استدلال‌ها موفقیم، ولی این موارد برای محققین مناسب است.

کودکان و نوجوانان باید غرب را در فیلم‌نامه و داستان و رمان بشناسد و از کوکی در ذهنش باشد که دشمن او کیست، وقتی امام(ره) می‌فرمایند که آمریکا شیطان بزرگ است یعنی بر آمریکا ایدئولوژی شیطانی حاکم است، اگر در ایران فردی ترور می‌شود آمریکایی‌ها ترور کرده‌اند، اگر امام خمینی(ره) زندانی می‌شود و تبعید می‌رود، آمریکایی‌ها کرده‌اند و به چنین مواردی باید به‌صورت تک‌تک پرداخت.

وقتی 20 هزار مورد کتاب را منتشر کردیم، تبدیل به فرهنگ عمومی می‌شود، همان کاری که آن‌ها در شرق‌شناسی‌شان این کار را کردند، تازه دست ما از آن‌ها پرتر است و ما مستندتر از آن‌ها حرف می‌زنیم و برای دفاع از هویتمان این کار را می‌کنیم، آمریکایی‌ها برای تجاوزشان چنین اعمالی را صورت می‌دهند، ما در دفاع از آن‌ها موفق‌تریم. این رویه باید در فرهنگ عمومی‌مان وارد بشود.

شناخت و شناساندن سیستم‌های اطلاعاتی و حرکت‌های جاسوسی غرب باید مدنظر باشد و جاسوسی همیشه در قالب افرادی که در دوره پهلوی و قاجار وارد ایران می‌شدند، وارد نمی‌شود که ما سابقه‌ای از آن‌ها بشناسیم، ممکن است در قالب یک میسیونر مذهبی، محقق، ایران‌گرد، شاعر و... و حساب‌شده‌تر بیاید، اگر هوشیاری اطلاعاتی در خاص و عام نباشد همان فریب‌هایی که تقی‌زاده و فروغی و نخبگان آن زمان خوردند، نسل ما می‌خورد. ما در بیان زندگی تقی‌زاده‌ها و تشکیلاتی مانند فراماسونری می‌خواهیم درس عبرت و تجربه را به نسل بعد منتقل کنیم، آن‌ها که مرده‌اند و پوسیده‌اند، ولی جوانان باید بدانند که علل انحراف تقی‌زاده، هویدا، حسنعلی منصور، امیر اسدالله علم، برادران رشیدیان و... چه بود.

از طرف دیگر باید نمادهای مبارزه با استعمار شناخته شود، امیرکبیر، میرزا کوچک‌خان، مدرس، شیخ محمد خیابانی، ستارخان و باقرخان، شهید بروجردی، شهید چمران و... چه کسانی بودند، باید قهرمانان تاریخ را پیش روی آن‌ها قرار بدهیم، باید طیف‌ها و تیپ‌های مختلف را پیش روی گروه‌های جامعه از مراجع گرفته تا خطیبان و تحصیل‌کردگان و ... قرار بدهیم و الگوسازی بکنیم.

جوانان برای ساختن خودشان نیاز به آرمان‌ها و الگوها دارند، آرمان‌ها همان مبانی نظری و فکری تفکر اسلامی هستند که باید به او داده شود، الگوها هم همین نمونه‌هایند، لذا اگر ما هجمه، نفوذ و حرکت غرب را هم نمی‌داشتیم برای جبران سیصد سال استعمار و عقب نگهداری و... باید این کار را بکنیم، حال که هست باید به‌طریق ‌اولی این کار را بکنیم.

در دنیای امروز دو ایدئولوژی، تمدن و تفکر در برابر هم ایستاده است، یکی تفکر الهی و اسلامی در ایران است و یکی ایدئولوژی مادی، دنیاگرایی و شیطانی در غرب است. این دو قابل سازش و کنار هم آمدن نیستند و هر دو باهم نمی‌توانند بمانند، ماند آب‌وآتش، تاریکی و روشنایی که در برابر هم هستند، همان خط حق و باطلی که از زمان حضرت آدم تاکنون هستند و خواهند بود. وقتی می‌شود با غرب کنار آمد که هویتش را کنار بگذارد، تعبیر آیت‌الله جوادی آملی این است که برخی‌ها می‌گویند می‌شود با آمریکا کنار آمد، ماهیت آمریکا جهان‌خواری، تجاوز، تعدی و آدمکشی است، اگر روزگاری این ماهیت را تغییر داد می‌شود با او کنار آمد، بعد فرمودند ماهیت گرگ گوشت‌خواری و خون‌خواری است، اگر روزگاری دیدید که گرگ علف خورد، می‌شود او را به خانه آورد و زیر کرسی هم نشاند، ولی تا گرگ خون‌خوار است باید با او مبارزه کرد و نگذاشت به متن جامعه بیاید. این ماهیت ظاهری نیست که از بین برود، لذا آمریکا، انگلیس و اروپا ماهیتشان استعمار است و طی سیصد سال این را نشان دادند، آنجا نه انقلابی صورت گرفت و نه تغییری داشتند و نه امروز امکان تغییری در آن‌ها وجود دارد.

الآن در مذاکرات اخیر ما در حال گفتگو با آن‌ها بودیم، گزینه‌های روی میز و زیر میز را رو می‌کنند و در حال به‌ظاهر رفاقت هم ما را تهدید می‌کنند، در حال مذاکره دارند تسلیحاتش را ردیف می‌کنند، این‌ها همان گرگی هستند که به دنبال تجاوز و تعدی است، آن روباه پیر هم به دنبال توطئه و جریان سازی‌اش است.

اینکه برای رضاشاه مستند درست می‌کنند که او را تبرئه کنند، درواقع به دنبال تبرئه خودشان هستند چراکه انگلیسی‌ها او را بر سرکار آورند و کارگزاران دوران رضاخان اغلب دست‌نشانده انگلیسی‌ها بودند، مورد دیگر این است که شاید آن‌ها زمینه را این‌گونه به نمایش بگذارند که آنکه می‌توانند مملکت را اداره بکند یک رضاخان دیگر است که کاملاً در اختیار آمریکا و انگلیس باشد.

شناخت آن‌ها با آموزش علمی و عملی جز به لحاظ فرهنگی برای عموم و به لحاظ اطلاعاتی و امنیتی برای مدیران امکان‌پذیر نیست، مدیران باید فهم و شناخت اطلاعاتی امنیتی داشته باشند و معنی نفوذ، حضور و توطئه و تفاوت بین زبان دیپلماسی و عمل استعماری را بفهمند. در معاملات اقتصادی هم باید توجه کنیم که اگر قرار شد آن‌ها بیایند و ساختار ایجاد بکنند، که دیگر رابطه نمی‌شود، این بدان معنی است که گرگ را در حرم راه داده‌ایم که هر کاری دلش خواست انجام بدهد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر