روزنوشت های محمد نوری زاد در شنبه های اعتراضی؛ «مالیخولیا»

مأموران کلانتریِ آنجا به استقبالمان آمدند. بنای ما رسیدن به ساعت دوازده ظهر بود. در پایان مأموران، جلوی اتومبیل یکی از دوستان ما را گرفتند و گوشی تلفنش را برداشتند. خیال می کردند این او بوده که امکان مصاحبه با شبکه های خارجی را ترتیب می داده. و حال آنکه شبکه ی " دُر تی وی" در این چند هفته ی گذشته مرتب با ما تماس می گرفته و داغ داغ حال و احوال ما را منتشر می کرده. دیروز هم من صحبت کردم هم دکتر ملکی هم خانم علی شناس هم مادر سعید زینالی. چه بکنیم؟ وقتی صدای و سیمای ملاها با ما مصاحبه نمی کنند، ما نیز با هر کجا مصاحبه می کنیم. به کسی چه مربوط؟

یک: دیروز شنبه روزی سراسیمه بود برای سرهنگ. که دوستان ما را از جلوی اوین کوچاند و تا مرا دید که از دور به سمت آنان می روم، با قدمهای بلند به طرف من آمد و در راه با دستش اشاره کرد که نیا بل برو. من اما نرفته بودم که به یک اشاره و اخم سرهنگ بازگردم. گفت: امروز روز شوخی و شُل گرفتن نیست. شده بزنم همه را، می زنم. گفتم: جناب سرهنگ، ما نیامده ایم که .... گفت: همین که گفتم. من امروز مهیای کتک زدنم. گفته باشم. سرهنگ هوار می کشید اما ته دلش هیچ نبود. او انسان تر از آن بود که به روی دخترها و بانوانی که برای رهایی عزیزانشان به آنجا آمده بودند مشت بکوبد. ظاهراً از بالا او را در منگنه قرار داده بودند که: تو عُرضه ی جمع کردن اینها را نداری؟

دو: سرهنگ گفت: از حوزه ی استحفاظی من خارج شوید هرکجا که می خواهید بروید. گفتم: برویم سمت چمران؟ گفت: آنجا باعث تصادف می شوی و فردای قیامت جلویت را می گیرند که فلانجا حقی را ضایع کرده ای. گفتم: برویم سمت میدان کاج؟ چیزی نگفت: بالاخره این جمعیت باید به یک سو می رفت. تحت الحفظ رفتیم به سمت بالا. این شیب برای هر که مفرح بود، برای دکتر ملکی کمی با دشواری همراه بود. پیرمرد اما آمد بی اعتراض. که اعتراضش به گنده ترهایی بود که سختیِ شیب راه در کنارشان دیده نمی شد.

سه: کوچه به کوچه و خیابان به خیابان رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به میدان فرهنگ. زیرپل اوین اگر اتومبیل های گذری ما را می دیدند، اکنون این ما بودیم که به دیدار مردم یک محله می رفتیم. اتومبیل های گذری نیز از کنارمان رد می شدند بجای خود. جناب سرهنگ و مأمورانش تا مرز محدوده ی کلانتری شان ما را مشایعت کردند. حتی جناب سرهنگ در یکجا به دوستی که با یکی از مأموران بگو مگو کرده بود، کلی بر سرمان هوار کشید که: هرکس به مأمور من توهین بکند من دِروش می کنم. از محدوده که خارج شدیم خیال سرهنگ راحت شد. به میدان فرهنگ در سعادت آباد که رسیدیم، مأموران کلانتریِ آنجا به استقبالمان آمدند. بنای ما رسیدن به ساعت دوازده ظهر بود. در پایان مأموران، جلوی اتومبیل یکی از دوستان ما را گرفتند و گوشی تلفنش را برداشتند. خیال می کردند این او بوده که امکان مصاحبه با شبکه های خارجی را ترتیب می داده. و حال آنکه شبکه ی " دُر تی وی" در این چند هفته ی گذشته مرتب با ما تماس می گرفته و داغ داغ حال و احوال ما را منتشر می کرده. دیروز هم من صحبت کردم هم دکتر ملکی هم خانم علی شناس هم مادر سعید زینالی. چه بکنیم؟ وقتی صدای و سیمای ملاها با ما مصاحبه نمی کنند، ما نیز با هر کجا مصاحبه می کنیم. به کسی چه مربوط؟

چهار: در این مسیر، کلی پرسش و پاسخ و گفتنی ها رخ داد که در نوشته ی بعدی شاید بدانها اشاره کردم. اما اشاره ای بکنم به این سخن جناب سردار شمخانی که: در سوریه، کل شهدای ما به زیر پنجاه نفر نمی رسد. من مانده ام که اگر انقلابی صورت نمی پذیرفت و جنگی رخ نمی داد و مسندها برای آدم های همینجوری له له نمی زد، دوستانی چون جناب شمخانی چگونه روزگار می گذراندند. من پیشتر نیز گفته ام که بسیاری از سرداران سپاه، بسیار فراتر از قیل و قالی که دارند، آدمهای ساده و پوک و پخمه اند. وقتی دروازه ی ندانم کاری ها و پلشتی ها اسمش می شود: باب شهادت، پنجاه نفر که چیزی نیست، بگو صدهزار نفر. بگو یک میلیون نفر. از جیبم که نمی دهم. ارث پدری ام که نیست!

پنج: داستان دانشگاه و کنسرت و اردوهای مختلط از زبان رهبر کم کم دارد به یک جشنواره ی شیرین زبانی بدل می شود. کار رهبر همین است دیگر. که هر از گاه یک چیزکی بپراند و جمعی را بخود مشغول دارد. رهبری که باید سر بر زمین خاک آلود بگذارد و ضجه بزند بخاطر بی کیاستی ها و به باد دادن ها و لخت کردن و تحقیر مردم، طلبکارانه پتک بر سر بدیهیات می کوبد که: این منم. می گویم: اگر دقت کرده باشید، جناب رهبر از دانشگاه یک محیط با نشاط علمی نمی خواهد، بل مرادش یک هیأت عزاداری است که پسران و مردان در میانه بر سر و سینه بزنند و بانوان تماشا بکنند. درس؟ علم؟ شوخی نفرمایید.

هر چه بر میزان علم و فهم افزوده شود، راه غارتگری برای ملاهای حاکم دشوار تر می شود. مردم؟ هرچه ببوتر مطلوب تر. نگاه فقاهتیِ حاکم مگر به چیزی جز امور جنسی متمایل است در کل؟ اردوی مختلط؟ موی سر؟ روابط نامشروع؟ نگاه حرام؟ موسیقی؟ تحریک؟ آرایش؟ صدای تحریک آمیز زن؟ صدای تق تق کفش زنانه؟ کنار هم نشستن دخترها و پسرها؟ زیر یک سقف نشستن نامحرمها؟ باور کنید اگر ملاها شرم نمی کردند، درِ دانشگاهها را می بستند و خیال شان را راحت می کردند از بیخ. اما چه کنند که این عقده از درون می سوزاندشان تا وقتی که عملی اش بکنند. داعش مگر چه می کند؟

شش: من فاجعه ی تروریستی ای را که در فرانسه رخ داد و گروه داعش مسئولیتش را پذیرفت، بحساب غمزه های خونین ملاهای ایران در تمامی سالهای پس از انقلاب می گذارم. پیش از انقلاب مگر خبری از جیش العدل و بوکوحرام و طالبان و القاعده و داعش و النصرة و جیش المختار بود؟ همه ی اینها خروجی بدیهی رفتار ملایان در داخل ایران و در بیرون مرزها و در کل منطقه اند. مگر مردم بدبخت یمن برای چه بمباران می شوند؟ جز بخاطر همین غمزه های خونین ملایان حاکم بر ایران؟ و یا بحرین و عراق و سوریه؟ ای خدا، این چه مالیخولیایی بود که از دامانِ ایرانیان برجهاندی؟

محمد نوری زاد
بیست و چهارم آبان نود و چهار – تهران

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر