ما پانصد نفر



محمد نوریزاد در صفحه فیس بوک خود در مطلبی با عنوان «ما پانصر نفر» نوشته است : 

یک: جمعی از معلمان ایرانی – به جرمی که ما دلیلش را نمی دانیم چه بوده – یک چند وقتی در کشور امارت زندانی بودند. تا این که همین دیشب همگی آزاد شدند. یعنی دادستان ابوظبی در روز تعطیل می رود سرکارش و شخصاً دستور آزادی این معلمان را صادر می کند. در ایران خودمان اما، معلمان خردمند و شایسته ی ما شش سال و چهار سال و یکی دو سال است که زندانی اند بی هیچ دلیل و بی هیچ خطا و بی هیچ یک روز مرخصی حتی. من مانده ام این سلسله مراتبی که از یک طلبه ی تازه وارد شروع می شود تا برسد به مقام عظمای ولایت، از کجایش این اسلام ناب محمدی را بیرون کشانده که در همین اسلام ناب محمدی، یک معلم، یک دانشجو، یک دختر جوان، باید بخاطر هیچ و هیچ و هیچ زندانی شود اما جنایتکارانی چون روح الله حسینیان و شیخ مصطفی پورمحمدی و شیخ علی فلاحیان و سعید مرتضوی و قاتل ستار بهشتی و جلال الدین فارسیِ قاتل یقه بدرانند برای بقای همان اسلام نابی که کارکردش هیچ نیست الا بقای تک تک خودشان؟

دو: امروز زیر پل اوین، عده ای از بهاییانی که به اسلام گرویده اند، به دیدنم آمدند. یک بانو بود و چهار مرد. یکی از مردان، از همدان آمده بود و دو تا از کرمان و یکی هم از جنوب. اینها همگی توسط آقای امیری که بقول خودش طلبه ای بیش نیست، در آنجا گرد آمده بودند تا نوری زاد را به زوایای ناپیدایی از جفا کاری بهاییان آشنا سازند. بانوی چادری مدعی بود که با خروجش از بهاییت، توسط پدر و مادرش طرد می شود و حتی خویشان بهایی اش به صورتش اسید می پاشند. دو جوان کرمانی که برادر دو قلو بودند، با مسلمان شدن از خانه رانده می شوند و شب ها را تا مدتها در پارکها می خوابیده اند. مرد همدانی از ظلمهایی می گفت که اطرافیانش با وی و با همسر باردارش روا داشته اند. زندان اوین را به آقای امیری نشان دادم و گفتم: دوست من، در همین زندان اوین من به مردان و جوانانی برخورده ام که مسلمان بوده اند و از اسلام خارج شده و مثلاً مسیحی شده اند. اینها را دیدم که توسط نظام مقدس اسلامی تا پای چوبه ی دار کوچانده شده بودند. و گفتم: ظلم از جانب هرکس و هر طایفه، نه چیزی است که بشود با آن پیوست. چه مسلمان چه بهایی.

امیری اصرار به این داشت که شما وقتی پای بچه بهایی را می بوسی باید از این تازه مسلمانها هم بابت ظلمهایی که از بهاییان دیده اند، پوزشخواهی کنی. به وی گفتم: شما خودت اگر از کسانی که صرفاً بخاطر اعتقادشان توسط این نظام از هستی ساقط شده اند پوزشخواهی کردی مرا هم در نوبت بگذار. در همین موقع پدر سعید زینالی آمد و به جمع ما پیوست. به امیری گفتم: پسر دانشجویِ این مرد را هفده سال است که برادران سپاه برده اند که برده اند. شما که دستی در اطلاعات و سپاه داری بیا و ردّی از جوان این مرد بگیر و خانواده اش را از عذابِ کهن برهان. باران می باید و آنسوتر در زیر پل، جمعی از شاگردان محمد علی طاهری اجتماع کرده بودند و پلیس سعی در پراکنده کردنشان داشت. امیری به من گفت: اگر بخواهی عده ای از شاگران طاهری را هم برای شما می آورم که آموزه های طاهری نابودشان کرده. اینجور که معلوم بود در آستین امیری از همه جور زخم خورده و آسیب دیده بود الا کسانی که از نظام مقدس آسیب دیده اند. به امیری گفتم: یکی یکی. و بعد، از تک تک عزیزانی که برای آگاهی من زحمت کشیده و از کرج و همدان و کرمان و جنوب به آنجا آمده بودند تشکر کردم.
سه: امروز – 25 مهر نود و چهار – شنبه ی شلوغ اوین بود. جمعیت ما رفته رفته فزونی می گرفت و پلیس را ناگزیر به تکاپو در می انداخت. بهتر بگویم: جمعیتِ ما زیادی داشت زیاد می شد. پانصد نفر که شدیم، پلیس ما را به سمت غرب راند. و کمی بعد بازمان گرداند به سمت شرق. پلیس، ما را جابجا می کرد و ما در همان جابجایی، راهپیمایی می کردیم.

باران با ما طراوت را می آزمود. ما پانصد نفر بودیم. یک صف طویل که هم به تعداد جمعیتش می نازید و هم به پایداری و فهمِ جمعیتش. می گویم: این آقای محمد علی طاهری با هر عقیده ای که دارد، نیک توانسته به دلِ مخاطبانش راه یابد. کاری که هزار هزار مسئول و سردار اسلامیِ این نظام اسلامی نتوانسته اند به بارگاهش راه یابند. بانویی را دیدم که بخاطر علاقه اش به محمدعلی طاهری، هم خودش هم شوهرش زندانی شده بودند. شوهرش همچنان در زندان است و او بقید وثیقه موقتاً آزاد شده بود. مأموران اسلامی دفتر کار خودش و شوهرش را پلمب کرده بودند. با این همه اما این دو همچنان دل با محمدعلی طاهری داشتند.

محمد نوری زاد 
بیست و پنجم مهر نود و چهار – تهران

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر