سایتهای تکفیری دلیل اصلی دشمنی خودرا با آیت الله العظمی خمینی بر دایره میریزند



خانواده آیت الله العظمی سیدروح الله الموسوی المصطفوی الخمینی المتخلص به "هندی" ساکن کشمیر بودند و در دوران سلسله قاجار، از هندوستان راهی ایران شده و در سرزمین ایلات بختیاری، در ناحیه خمین سکنی جستند. پدر آیت الله خمینی که سیدمصطفی هندی نام داشت به روش خانوادگی مانند پدر و اجدادش مشرب عرفانی و صوفیانه داشت و آیت الله خمینی درکنار برادرانش زیر نظر مادرش تربیت شد و تلمذکرد و این در شرایطی بود که پدر او در درگیری هایی که در خمین رخ داد- و ضمن قشون کشیهای یک یاغی به نام "زَلّقَی" با حمایت قزاق های روس و در اثنایِ حوادث و وقایع دیگر -ترور شده و چشم از جهان فروبسته بود.



آیت الله سیدروح الله خمینی در سنین نوجوانی برای تحصیل علوم دینیه اهتمام کرد. اما از همان بدو احوال در حوزه های علمیه مورد انکار اهل ظاهر قرار گرفت، چرا که او را "هندی" و اعتقادات او را که مبتنی بر عرفان صوفیانه اسلامی بود، مجموعه ای التقاطی از "هندوئیسم" و "اسلام" میشمردند و برخی مدرسان و به اصطلاح مراجع متحجر نیز حکم به انحراف بلکه ضلالت و کفر صاحبان جهان بینی صوفیانه داده بودند.

پس از انقلاب، آیت الله العظمی سیدروح الله الموسوی المصطفوی الخمینی المتخلص به "هندی" بطور جسته و گریخته به فرازهای مختلف ایام حیات خویش و مخالفتهای آخوندهای قشری متحجر اشاره نمود و تصریح کرد که در حوزه بسیاری عبا-عمامه ای بودند که او و فرزندان او را به علت پیروی از مشرب اهل معارف قرآنی و اسلام ناب صوفیانه، نجس میشمردند. آیت الله العظمی سیدروح الله الموسوی المصطفوی الخمینی باصدور امان نامه ای برکاغذ سرتیتردار دادستانی انقلاب اسلامی مرکز از قطب سلسله علیه علویه رضویه نعمت اللهیه گنابادی به عنوان "رئیس الفقراء آقای سلطانحسین تابنده گنابادی" یادکرده و هرگونه بی احترامی به حریم ایشان و متعلقان وپیروان ایشان را حرام شرعی و خلاف قانونی و مستوجب مجازات شدید شمرد.

پس از درگذشت آیت الله العظمی سیدروح الله الموسوی المصطفوی الخمینی المتخلص به "هندی" ورق برگشت، و "سعید امامی" به جای "امام خمینی" سلسله جنبان دستگاه اطلاعات و امنیت مملکت شد!!! و کمر کین بر علیه اهل تصوف و عرفان و اسلام جوشیده از مشرب قرآن کریم بست!

در واقع سعید امامی و پیروان مشرب سعید امامی اعم از معمم یا بدون عمامه، اداره فرق و ادیان وزارت اطلاعات را زیرچنبره سیطره خود گرفته و به خمینی زدائی روی آوردند و برای پیاده کردن طرح شوم خمینی زدائی و تغییر پارادایم مدیریت نظام و جامعه، به جای حمله مستقیم به شخص آیت الله العظمی سیدروح الله الموسوی المصطفوی الخمینی المتخلص به "هندی"، به "تصوف" و "اسلام عرفانی و صوفیانه" هجمه های عنان گسیخته خود را آغاز نمودند.

مقاله زیر که به تاریخ بیست و هشتم فروردین 1394دریکی از سایتهای بیچاره تکفیری ضال مفسد منحرف موسوم به "ادیان نت" وابسته به اداره فرق و ادیان وزارت اطلاعات و نهادهای موازی اطلاعاتی انتشار یافته، تازه ترین نمونه بارز از روشهای مرموز و منافقانه "خمینی زدائی" از ایران است.



تأثیر عقاید آیین هندو بر تصوف اسلامی

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_۱۳۹۴/۱/۲۸ - مکاتب هندی تأثیر زیادی در تصوف اسلامی داشته است و به همین مناسبت میان عقاید صوفیه به‌اصطلاح اسلامی و بعضی از مذاهب هندی شباهت آشکار وجود دارد و این خود دلیل بر تأثیرپذیری تصوف اسلامی از مکاتب هندی است. اسلام که به فاصله کمی بعد از ظهور، از حدود عربستان خارج‌شده و به‌سرعت در هر جهت پیش می‌رفت، طولی نکشید که به سرحد چین رسید و در زمان بنی‌امیه سند را مسخر خود نموده و مناسبات تجاری و اقتصادی بین مسلمین و اقوام و قبایلی که از حیث فکر و تمدن و اخلاق با مردم سایر قسمت‌های جهان فرق زیادی داشتند، برقرار ساخت.
از قرن دوم به بعد که مسلمان‌ها به نقل کتب سایر ملل پرداختند و دایره علوم وسعت یافت، مقداری آثار بودایی و هندی به عربی ترجمه شد که از جمله چیزهایی است که راجع به تصوف علمی؛ یعنی زهد و ترک دنیا و شرح عادات و رسومی در این باب از هندی‌ها و بودایی‌ها. اضافه بر نقل کتب هندی و بودایی در قرن دوم هجری و مناسبات تجاری و اقتصادی مسلمین با هندی‌ها، از اوایل حکومت بنی‌عباس جماعتی از تارکین دنیا و دوره‌گردان هندی و مانوی در عراق و سایر ممالک اسلامی منتشر بودند و همان‌طور که در قرن اول از راهبان سیار مسیحی صحبت می‌شد، در قرن دوم هم ذکر تارکین دنیای سیار دیگری به میان می‌آید که نه مسلمانند و نه مسیحی و جاحظ آن‌ها را "رهبان الزنادقه" می‌نامد. بدین گونه این سیاحان به نوبه خود در صوفیه مسلمان مؤثر واقع‌شده‌اند و آنها هستند که سرگذشت بودا را منتشر ساخته، او را سرمشق زهد و ترک دنیا معرفی کردند. به‌طوری که مرتاضین در نوشته‌های خود به‌عنوان سرمشق تزهد می‌نویسند: امیر قوی شوکتی که پشت پا به دنیا زد و خود را آزاد ساخت، مرد راه بود، یا آن‌که گفته‌اند: امیری درخور ستایش و احترام است که به زی فقر درآید و این موضوع به اشکال مختلف قصصی به وجود آورد.[۱]
برخی از عواملی که در تأثیرپذیری تصوف اسلامی از مکاتب هندی نقش عمده و مهم داشته‌اند را بیان می‌کنیم.
- با فتوحات و کشورگشائی‌های اسلامی که در حکومت امویان تا سرحد چین گسترش‌یافته بود، میان مسلمانان و هندیان مناسبات تجاری و اقتصادی و فرهنگی برقرار شد. همان‌گونه که جماعت زیادی از هندیان به اسلام گرویدند و مسلمان شدند، همچنین افکار و اندیشه هندیان در مسلمانان تأثیر بسزایی بخشید و تعالیم و آداب زاهدانه و صوفیانه مذاهب هندی به‌واسطه معاشرت و اختلاط و مخصوصاً از راه ترجمه کتاب‌های هندی درزمینه ادب، معارف مذهبی و عقاید و سلوک هندیان در ذهن مسلمانان رسوخ کرد.[۲]
- در نیمه اول قرن دوم به‌ویژه در زمان خلفای عباسی که مجالس مناظره و گفتگوهای علمی و مذهبی برگزار می‌شد و ارباب مذاهب و پیروان ادیان مختلف در آن گرد هم می‌آمدند و آزادانه به بحث و مناظره می‌پرداختند، عده‌ای از پیروان مذاهب و ادیان هندی و بودائی نیز در آن میان شرکت می‌کردند و افکار و عقاید دینی خویش را برای دیگران بازگو می‌نمودند و از این طریق برخی از مسلمانان را با عقاید خویش آشنا ساختند و بدین‌وسیله افکار صوفیان رواج پیدا کرد و در میان مسلمین گسترش و نفوذ یافت.[۳]
- دسته‌ای از بزرگان و مشایخ طبقه اول صوفیه مانند فضل بن عیاض (متوفای ۱۸۷ ق)، شقیق بلخی (۱۷۴ ق)، داود بلخی (۱۷۴ ق)، همه از بلخ بوده‌اند و شهر بلخ یکی از مراکز بزرگ انتشار تصوف اسلامی بوده است و این اندیشه از همان‌جا آغاز و سپس به دیگر بلاد اسلامی گسترش‌یافته است. با توجه به اینکه از سال‌ها پیش از اسلام مذهب بودائی در بلخ و بخارا و نیز در ماوراءالنهر شایع و رایج بوده و صومعه و پرستش‌گاه‌های معروفی در آن نواحی وجود داشته و می‌توان گفت که بزرگان نخستین صوفیه که از آن نواحی برخاسته‌اند تحت تأثیر افکار صوفیانه و زندگی ترک دنیایی مذاهب بودا و فرقه‌های دیگر مذهبی هند واقع‌شده و تعالیم هندی را از این راه با تعالیم اسلامی درآمیخته و تصوف را به وجود آورده‌اند.
- سفر حسین بن منصور حلاج را به هندوستان که پس از بازگشت به ایران انقلاب و غوغای در تصوف بپا کرد و تحول شگرفی در آن پدید آورد شاهد دیگری بر تأثیر تعالیم هندیان در تصوف آورده‌اند.[۴]

پی‌نوشت:

[۱]. غنی قاسم، تاریخ تصوف در اسلام، انتشارات زوار، ۱۳۸۶، ج ۲ و ۳، صص ۱۴۵ و ۱۴۶
[۲]. كيائي زین‌الدین، سیر عرفان در اسلام، ص ۴۶، تهران،‌ انتشارات الشراقی
[۳]. همان.
[۴]. میر آخوندی قاسم، تراژدی حلاج در متون کهن، انتشارات شفیعی، ۱۳۸۹ شمسی، ص ۲۳

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر