آسیب تصوف آن است که مناط سنجش ایمان اسلامی را دربرابر اسلام جویان میگذارد

فرقه ضالهء تکفیری چاه پرستها درپوشش معارضه با تصوف، در کار "خمینی زدائی" از ایران اصرار اکید میورزد

بررسی آثار و دقت در اعماق افکار آیت الله العظمی سیدروح الله الموسوی المصطفوی الخیمنی نشانگر این نکته است که از نقطه نظر ایشان، بحث درویشی و تصوف و عرفان اسلامی، صرفاً یک مبحث تئوریک نیست. درویشی، روش زندگی است. مردم به پیروان مکتب درویشی و فقر محمدی و تصوف و عرفان اسلامی مینگرند و از پیروان این مکتب،  الهام جوانمردی میگیرند. بعد هم با همین مرز بندی قرمز، به راه قرآن قدم میگذارند و با سیره و روش زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار و چهارده معصوم  علیهم الصلوة و السلام خو میکنند. روش درویشی است که سبب جذب مردم به مکتب درویشی و تصوف و عرفان اسلامی میشود و پل مستقیم ارتباط با قرآن مجید و تعالیم شریعت مطهره اسلام است.

یک رباعی از دیوان اشعار آیت الله سیدروح الله الموسوی المصطفوی الخمینی

درویش از عمل به واجبات و مستحبات و ترک محرمات و مکروهات شریعت هرگز به قدر دانه خردلی کوتاهی نمیکند، اما چون قدم برجاده طریقت به سوی حقیقت دارد، در عین حال هیچ یک از مناهی را در پوشش کلاه های گشاد شرعی از باب حیله های فقهی انجام نمیدهد! خلاصه آن که درویش دروغ نمیگوید. چپاول نمیکند. بیت المال را غارت نمیکند. به نام اسلام، با ایمان مردم بازی نمیکند. مردم را با روایات قلابی و جعلی سرنگون در چاه خرافات نمیکند. فرقه های بدعت آمیز نمیسازد. خرافه گرایی و چاه پرستی را به نام دین اسلام و تشیع رواج نمیدهد. دزدی نمیکند. نامردی نمیکند... اسوهء او رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و چهارده معصوم علیهم السلام است.
آسیب درویشی نیز درهمین جااست. همین جا که در آن ...  قافله دزدان، به نام اسلام دزدی میکنند. قافله کلاهبرداران به نام اسلام کلاهبرداری میکنند. قافله شکنجه گران به نام اسلام شکنجه گری میکنند. دشمنان بشریت به نام اسلام حقوق بشر را لگدمال میکنند. مردم از این نامسلمانان که احیانا مانند مارمولک های هفت رنگ عمامه ای هم به سر میگذارند و عبایی هم بر دوش میفکنند و به روش عنکبوت های دنیا دار، سد راه ایمان مردم میشوند میگریزند و تبری میکنند، و به جانب نور و روشنایی که از روزنه مکتب درویشی و تصوف و عرفان اسلامی و فقر محمدی بیرون میتابد منجذب میشوند.

آری در یک جامعه دزد زده و ایلغار شده، وجود مکتب فقرمحمدی و درویشی و تصوف و عرفان اسلامی آسیب بزرگی است چون با پیروی از روش صبر و توکل و استغنا و مناعت طبع، دست دزدان ایمان و چپاولگران بیت المال را باز میکند
کشکول فقر شد سبب افتخار ما      ای پیر دلفریب بیفزای افتخار (از دیوان اشعار آیت الله خمینی)
عده ای مزدور و جیره خوار برای دنیاپرستی خود، راه را درخیانت به مکتب آیت الله العظمی سیدروح الله الموسوی المصطفوی الخمینی دیده و برای استتار دشمنی خود با شخص آیت الله خمینی، به تصوف هجوم می آورند و اباطیل میبافند که نمونه هایی از آن را به نقل از سایتهای تکفیری رنگارنگ به نظر میرسانیم





شهید مطهری به عنوان یکی از محققین آگاه، عرفان را بخش فرهنگی و تصوف را بخش اجتماعی علم عرفان می داند که قائل است عرفا نیز مانند سایر بخش های فرهنگی، اندیشمندانی را تربیت کرده و نظراتی را ارائه داده اند؛ اما یک تفاوت با سایر اندیشمندان فرهنگی نظیر فلاسفه، کلامیون و... دارند و آن این که گروهی از آنان فرقه هایی با آداب و رسومی خاص پدید آورده و احیانا بدعت هایی را نیز ایجاد کرده اند. البته شهید مطهری نظر اتی بسیار منصفانه نسبت به این طبقه داشته و قائل است که این گروه نیز مانند سایر طبقات فرهنگی نهایت خلوص را نسبت به آموزه های اسلامی داشته و حتی نظرات خود را به منابع اسلامی منطبق می کرده اند؛ اما در هر صورت دراین راه دچار انحرافات و احیانا بدعت هایی نیز شده اند.
از جمله بدعت‌های مهلک این افراد، استغنا از شریعت است که تبعات بسیار خطرناکی بر پیروانش رقم زده است. در نوشته پیش رو به بحثی پیرامون این انحراف پرداخته شده است.
شریعت،طریقت،حقیقت
این اصطلاحات _شریعت، طریقت و حقیقت_ را برخی از عرفای شیعه نیز قبول دارند؛ اما اختلافاتی با صوفیان دارند. در تعریف این سه اصل، عرفا می گویند: شریعت، عبارت است از تصدیق پیامبر اکرم(ص) در مجموعه آنچه از جانب خداوند آورده و عمل بر طبق ضوابط و حدودى که در شرع مقدس بیان شده است.
به عبارت دیگر، تعبد و تسلیم در برابر انبیاى الهى و اوصیاى آنها در تمام مسایل اعتقادى، اخلاقى و عملى که از طریق کتاب و سنت براى انسان‌ها توضیح داده شده، «شریعت» است.
و اما طریقت عبارت است از دستیابى به محتوا و حالت خاصى که از آن عمل انتظار مى رود؛ یعنى سالک با عمل کردن و بهره گیرى از باطن و جان دستورات دینى، به روح خود تعالى مى‌بخشد.
و حقیقت عبارت است از اینکه سالک نه خود را مى‌بیند و نه عبادت و بندگى‌اش را؛ از عالم کثرت پا را فراتر گذاشته، حقیقت واحده حاکم بر هستى را مشاهده مى‌کند و در جهان هستى غیر از صفات و اسماى الهى و مظاهر وجودى او چیزى نمى‌بیند؛ حتى خود و فعل خود را ادراک نمى‌کند. در این صورت است که معناى «لا اله الاّ هو کلّ شىء هالکٌ الا وَجْهه؛ هیچ معبودى جز او نیست. همه چیز جز ذات پاک او فانى مى شود.»(1) را به خوبى مى شناسد و سِرّ «و للّه المشرق و المغرب اینما تولوا فَثَمَّ وجه اللّه؛ مشرق و غرب از آن خدا است و به هر سو رو کنید، خدا آن جا است.»(2) را مى یابد و آنچه را در آیه شریفه «کلّ من علیها فان و یبقى وجه ربّک ذوالجلال و الاکرام؛ تمام کسانى که روى آن [زمین] هستند، فانى مى شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند.»(3) نهفته است، را ادراک می کند.
اما از نظر صوفیان، یک صوفی اوّل ملزم به انجام اعمال شریعت است. طریقت در تصوف سرسپردن به قطب است که راهش از شریعت به جهت امکان اختلاف و تضادشان با همدیگر جدا است.(4)
استغنا و بی‌نیازی صوفیان از شریعت
از جمله معیارهای بنیادین و کلیدی که می تواند عرفان ناب اسلامی را از عرفان های دروغین و بویژه صوفیانه جدا کند، مقوله پردازش و گرایش به شریعت یا عدم معرفت و عمل به شریعت است. چنان که عده ای به بهانه شریعت، طریقت و حقیقت، شریعت را پوست و حقیقت را مغز و طریقت را راه خروج از شریعت و ورود به حقیقت دانسته و رهایی از شریعت پس از وصول به حقیقت را مطرح کرده اند.(5) یا عده ای شریعت را نردبانی دانسته اند که آدمی را باید به پشت بام یا حقیقت رساند و دیگر نیازی به آن نخواهد بود.
چون شدی بر بام های آسمان     سرد باشد جست و جوی نردبان(6)
یا به عنوان گوهر و صدف دین، شریعت را صدف و حقیقت را گوهر و سپس به تئوریزه کردن رهایی از شریعت یا ظاهر و صدف دین پرداختند.(7)
در مرتبه حقیقت که همان مرتبه فنا است، برخی صوفیان معتقدند که انسان دیگر نیازی به انجام اعمال شریعت ندارد؛ چون به مقصود خود رسیده است. این استغنای از شرع به دو گونه در این مراحل رواج دارد:
1.استغنای بدایتی، یعنی استغناء در مسیر طریقت که برای همه امکان دارد.
چون ولیّ و مرشد، کامل است و می تواند در همه امور دخل و تصرف کند، در شرع هم می تواند دخالت کند. او ولایت مطلقه کلیه الهیه دارد و صلاح می‌داند که صوفی فلان کار را انجام ندهد. این را استغنای بدایتی می‌گویند؛ یعنی بی‌نیازی از شرع در طی طریق؛ چون به گمان صوفی‌ها، شارع به آنها گفته است.
2.استغنای نهایتی، رسیدن به حقیقت و مقام قرب است که برای همه امکان ندارد.
صوفی ها معتقدند چون به حقیقت رسیدی، نیازی به شریعت نیست؛ چرا که هدف از عبادت، رسیدن به حقیقت بوده است. صوفی معتقد است که در طی این طریق، الزامی بر انطباق دستورات قطب با شرع نیست و اگر مخالف با شرع هم باشد، اشکالی ندارد.
به اعتقاد برخی از جمله کسانی که این بحث را تئوریزه کرده اند، مولوی و شیخ محمود شبستری هستند.
مولوی در مقدمه دفتر پنجم مثنوی می نویسد: «شریعت، همچو شمع است؛ ره می نماید و بی آنکه شمع به دست آوری، راه رفته نشود. چون در ره آمدی، آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود، آن حقیقت است و جهت این است که گفته اند: «لو ظهرت الحقایق بطلت الشرایع؛ وقتی حقایق ظاهر شد، احکام(شریعت)باطل می شود.»
در ادامه می گوید: «حاصل آن که شریعت همچون علم کیمیا، آموختن است از استاد یا کتاب و طریقت، استعمال کردن داروها و مس را در کیمیا مالیدن است و حقیقت، زر شدن مس. کیمیادانان به علم کیمیا شادند که ما این علم را می دانیم و عمل کنندگان به علم کیمیا شادند که ما چنین کارهایی می کنیم و حقیقت یافتگان به حقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عمل کیمیا آزاد شدیم. یا مثال شریعت همچون علم طبی آموختن است و طریقت پرهیز کردن به موجب طب و داروها خوردن و حقیقت صحت ابدی یافتن و از آن دو فارغ شدن. چون آدمی از این حیات می رود، شریعت و طریقت از او منقطع شود و حقیقت ماند.»
شیخ محمود شبستری(متوفی 720 ه) در تمثیل مشهوری، شریعت را به پوست بادام تشبیه کرده که برای محافظت از مغز بادام و رسیدن آن لازم است و اگر پیش از موعد مقرر صدمه ای به آن وارد شود، موجب نابودی کل بادم خواهد شد. هر چند بعد از رسیدن مغز، باید پوست را کند و دور ریخت؛ زیرا اولاً، فلسفه وجودی پوست، که محافظت از مغز و رسیدن آن بود، پایان یافته و ثانیاً، اگر باز هم بر نگهداری پوست اصرار بورزیم، موجب می شود هرگز به مغز بادام که هدف اصلی از خلقت بادام بود دست نیابیم:
تبــــه گـــــردد سـراســر مغـز بـادام           گرش از پوست بخراشی گه خام
ولی‌چون‌پخته‌شدبی‌پوست نیکوست           اگـر مغـزش برآری برکنـی پوست
شریعــت پوســت، مغز آمد حقیـقت            میــان این و آن باشـــد طریقـــت
خلل در راه ســالک نقص مغـز است           چومغزش‌بسته‌شدبه‌پوست‌نغزاست
چو عــارف با یقــین خویـش پیـوست          رسیده‌گشت‌ومغزوپوست‌ بشکست(8)
در شریعت اسلام، هر انسانی با داشتن شرایط تکلیف، موظف است تکلیف های خود را انجام دهد. هیچ کس با داشتن شرایط، با هیچ بهانه ای نمی تواند از زیر بار تکلیف شانه خالی کند و به اصطلاح ادعا کند که تکلیف از او ساقط شده است.
عین القضات همدانی، یکی از متصوفه نامی قدیم نیز در تمهیدات می نویسد: «از نظر صوفیه حکم شریعت تا آنجا است که قالب و بشریت بر جای باشد که حکم خطاب و تکلیف بر قالب است؛ اما کسی که قالب را بار گذاشته باشد و بشریت افکنده باشد و از خود بیرون آمده باشد، تکلیف و حکم خطاب برخیزد؛ کفر و ایمان بر قالب تعلق دارد. آن کس که «تبدّل الارض غیر الارض» او را کشف شده باشد که زمین همان زمین نیست، قلم امر و تکلیف از او برداشته شود که «لیس علی الخراب خراج؛ بر زمین خرابه مالیاتی نیست».(9)
از آنجا که این اعتقاد صوفیه مخالف با قرآن و سنت بود، لهذا سعی کردند دلایلی برای توجیه آن بیاورند.
یکی از مهمترین آیاتی که صوفیه به آن استناد می کنند، آیه شریفه«و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین؛ پروردگارت را عبادت کن تا زمان رسیدن به یقین»(10) است، حال آن که طبق نظر اکثر مفسران شیعه و سنی، منظور از یقین در اینجا مرگ است.

اما علامه جوادی آملی در نقد تفسیر انحرافی صوفیه از آیه « واعبد ربک حتی یأتیک الیقین» با بیانی زیبا می فرمایند: «یقین در آیه و اعبد ربک حتی یأتیک الیقین» همان یقین معرفتی است و اگر به مرگ تفسیر شده، از باب جری و تطبیق است نه تفسیر مفهوم یقین و حتی غایت نیست تا گفته شود که وصول به یقین غایت عبادت است؛ پس عبادت کن تا به یقین برسی و با دستیابی به یقین می توانی عبادت را رها کنی. هرگز! بلکه مراد آن است که یکی از منافع عبادت یقین است و رسیدن به یقین جز از راه عبادت و بندگی میسور نیست. اگر رهنما بگوید، پله های نردبان را طی کن تا دستت به شاخسار بلند ثمر بخش برسد، معنای گفته اش این نیست که به محض دسترسی به آن شاخسار، نردبان را رها کن؛ زیرا رها کردن نردبان، مایع سقوط و محرومی قطعی است. پس از ابزار صعود نباید دست کشید که دست برداشتن از ابزار صعود انسان را به دره سقوط شک، تردید، جمود و انکار می کشاند. بنابراین قشر از لب و شریعت و طریقت از حقیقت تفکیک نا پذیرند.»(11)
به هر حال آنچه مسلم است، در هیچ کجای زندگی ائمه(ع)، شاهد ترک عبادات نبوده ایم. از نظر شرع نیز هر انسانِ مکلفی باید در همه حالات، اعمال دینی خود را انجام دهد؛ مگر اینکه دو شرط عقل و اختیار از وی ساقط شود.
بنابراین دراویش و متصوفه که دَم از عرفان و سلوک عرفانی می زنند، باید بدانند که هیچ عارفی هرگز خود را از شریعت بی نیاز نمی یابد و هرگز بدون تلاش و عمل به احکام شرع، امکان ندارد به مقامات بلند عرفانی دست یابد. از همین رو، برای تشخیص حقیقت، یافته ها از پندار و شناخت آب از سراب، شریعت، بهترین ملاک و میزان تشخیص است.
اما از فرقۀ صوفیه کسان دیگری نیز سعی کرده اند به شیوه های گوناگون و با مغالطه این مسأله را توجیه کنند؛ چنانکه نور علیشاه ثانی، قطب دوم فرقه صوفی گنابادی می نویسد: «صوفی، موحد است و موحد، غیر محدود است و مذهب در حدّ است و صوفی رو به بی حدّی است.»(12)
و یا در فرازی دیگر ادعا می کند که: «پس از یقین، عبودیت نیست؛ ربوبیت است و تکلیف نیست.»(13)
این در حالی است که علما و فقهای بزرگ و عرفای به نام شیعه، این تفکر صوفیه را زیر سؤال برده و به شدت به آن حمله کرده اند. البته بیان این مطلب لازم است که همۀ این مصائبی که در این باره به وجود آمده، از همین تفکیک شریعت و طریقتِ متصوفه است؛ حال آنکه این دو به هیچ وجه از یکدیگر جدا نبوده و اساساً با هم معنا پیدا می کنند. لذا در این مورد پاسخ دادن به این چند سوال، از طرف صوفیان فعلی، که مدعی ادامه دهندۀ راه متصوفه قدیم هستند و سنگ ایشان را به سینه می زنند لازم و ضروری است:
1- اصولاً چه دلیل عقلی و یا نقلی بر جدائی شریعت و طریقت حداقل در مقام گرفتن و اخذ آنها وجود دارد؟
2- به چه حجتی در پیکره دین مبین شکاف ایجاد نموده و دین را قسمت قسمت می کنید؟ با کدام آیه یا روایت یا دلیل معتبر عقلی جدائی طریقت از شریعت ثابت می شود؟
حال آنکه با استناد به منابع دینی معتبر شیعیان در عصر غیبت امام عصر(ارواحنا فداه) باید به علمای ربانی و فقهای بزرگ اسلام رجوع نمایند؛ چنانکه این مطلب در مقوله عمر بن حنظله آمده است: «فَأَمَّا مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یُقَلِّدُوه‏؛ هر کس از فقیهان که نفس خود را پاس دارد، و دین خود را حفظ کند و به مخالفت با هواهاى خویش برخیزد و فرمان خداى را اطاعت کند، پس عوام باید از آنان تقلید کنند.»(14)
در توقیع امام زمان(ارواحنا فداه) هم مسئله رجوع به فقها مورد تاکید قرار گرفته است: «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا فانهم حجتی علیکم و أنا حجه الله علیهم؛ در پیشامدهایى که رخ مى‏دهد، به راویان احادیث ما(فقهاء) مراجعه کنید، که آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر آنانم.»(15) و این مطب جدا از صدها آیه و روایتی است که در تعظیم علمای ربانی و فقها در متون دینی ما وارد شده است.
علماء و فقهای بزرگ شیعه که در سخت ترین شرایط، جانانه از کیان اسلام و شریعت دفاع نمودند و مردم را به کمالات معنوی، مادی، فردی و اجتماعی هدایت کرده اند، ملجاء مردم در دوران غیبت اند. بزرگوارانی چون شیخ مفید، سید رضی(گرد آورنده نهج البلاغه)، سید مرتضی، علامه حلی(که ایرانیان شیعه بودن را مدیونند) شهید اول، شهید ثانی، علامه بحرالعلوم، محدث بحرانی، مقدس اردبیلی، سید ابوالحسن اصفهانی، سید علی قاضی، ملاحسینقلی همدانی، شیخ فضل الله نوری، سید حسن مدرس، آیت الله العظمی بروجردی، امام خمینی(ره)، آیت الله میلانی، ‌آیت الله گلپایگانی، آیت الله بهجت و... با وجود هجمه های فراوان مردم را به پیروی از تعالیم قرآن و سنت و شریعت محمدی توصیه کرده خود عمل نمودند و از صحنه اجتماع خارج نشده و در گوشه خانقاه ها نخزیده اند.
لذا در همین باره شاهد آن هستیم که عارف واصل و معمار کبیر انقلاب امام خمینى(ره) با این طرز تفکر صوفیه – استغنای از شریعت - به شددت مخالفت نموده و می فرمایند: «و بالجمله، کشفى اتم از کشف نبى ختمى(ص) و سلوکى اصح و اصوب از آن نخواهد بود. پس ترکیبات بى حاصل دیگر را که از مغزهاى بى خرد مدعیان ارشاد و عرفان است، باید رها کرد... پس، از بیانات سابقه معلوم شد که آنچه پیش اهل تصوف معروف است که نماز وسیله معراج سلوک و سالک است و پس از وصول، سالک مستغنى از رسوم گردد، امر باطل و بى اصل و خیال خام بى مغزى است که با مسلک اهل اللّه و اصحاب قلوب مخالف است و از جهل به مقامات اهل معرفت و کمالات اولیا صادر شده است، نعوذ باللّه منه.»(16)
به هر حال عبادت در هر شرایطی باید برابر قوانین شریعت باشد. حتی عبادت واصلان هم از نظر شکل و هیأت، عیناً مانند عبادت پیش از وصول، مطابق شریعت بوده و در قالب احکام فقهی خواهد بود. به دلیل آنکه چون حضرت محمد(ص) خاتم پیامبران است، هیچ کشفی برتر از کشف او نخواهد بود. لذا هیچ حکمی از احکام شریعت او، قابل تغییر و تبدیل نیست.
حضرت امام(ره) در جایی دیگر می فرمایند: «طریقت و حقیقت جز از طریق شریعت حاصل نمی شود. هر کس بخواهد جز از طریق ظاهر به باطن دست یابد، از نورانیت الاهی بهره ای نبرده، همچون بعضی از عوام صوفیه.»(17)
یا علامه حلی(ره) در ردّ اعتقاد استغنای از شریعت برخی از صوفیان می گوید: «برخی از صوفیان را دیدم در کربلا که نماز نمی خواندند و می گفتند اینان واصل شده اند!!»(18)
میرزای قمی در جامع الشتات در مقام بی قیدی صوفیان از شریعت می نویسد: «آنچه که معاین است که در عصر ما مرشد بوده اند، مثل مشتاق علی و مقصود علی و نورعلی و امثال آنها که مریدان ایشان در شأن ایشان غلو داشته اند و مریدان ایشان آنان را به صفات خاصه الهیه خطاب می کردند و تالی تلو عبادت با آنها به سر می بردند، محقق شد که متصف به همۀ نا خوشی ها بوده اند و احوال همگی به فضیحت و رسوایی رسیده و معلوم شد که به غیر از عوام فریبی و دنیاپرستی و نهایت عوام کالانعام و بی مبالاتی در دین و بی خبری از احکام شرع مبین از برای ایشان نبوده.»(19)
علامه طباطبایی(ره) نیز در تعبیری رسا و ژرف این عقیده باطل و عبث متصوفه را به شددت ردّ نموده و می فرماید: «اکثریت متصوفه این بدعت را پذیرفتند و همین معنا به آنها اجازه داد که برای سیر و سلوک، رسم هایی و آدابی که در شریعت نامی و نشانی از آنها نیست، باب کنند و این سنت تراشی همواره ادامه داشت؛ آداب و رسومی تعطیل می شد و آداب و رسومی جدید باب می شد تا کار به آنجا کشید که شریعت در یک طرف و طریقت در طرف دیگر و برگشت این وضعیت بالمآل به این بود که حرمت محرمات از بین رفت و اهمیت واجبات از میان رفت. شعائر دین تعطیل و تکالیف ملغی گردید. یک مسلمان صوفی جایز دانست هر حرامی را مرتکب شود و هر واجبی را ترک کند...»(20)
و باز در جایی دیگر مى‌فرماید: «صوفیه براى سیر و سلوک آداب و رسوم خاصى را که در شریعت وجود نداشت به وجود آوردند و راه‌هاى جدیدى را پیوسته به آن افزوده و شرع را کنار گذاشتند. تا اینکه به جایى رسیدند که شریعت را در یک طرف دیگر قرار دادند و کارشان به جایى رسید که در مُحرّمات غوطه‌ور شدند و واجبات را ترک کردند و در آخر منتهى به تکدّى و استعمال بنگ و افیون شدند که این حالت، آخرین حالت تصوف است که مقام فنا نامیده مى‌شود».(21)
پس رسیدن به مقامات عرفانی،جز با اعمال شرعی و مجاهدت های معنویِ مطابق باشرع مقدس،حاصل نمی گردد. تبعیتِ از شریعت، ضرورت دارد، برای اینکه تنها این تبعیت از شریعت و عمل به دستورات پیامبر گرامی اسلام(ص) و اهل بیت(ع) است که انسان را با جهان اسرار آشنا می سازد. ظهور اسرار غیبی نیز به میزان تبعیت سالک از شریعت خواهد بود. لذا اگر کسی فکر کند که با موادّ مخدرّ و بنگ و حشیش و یا مسکالین و غیره می تواند در خود حالت عرفانی ایجاد کند، سخت در اشتباه است. برای اینکه عرفان تلاشی است در جهت تکامل معرفت و دست یافتن به معرفتی برتر از معرفت های حسّی و عقلی، در حالی که موادّ مخدّر، حتّی حسّ و عقل را نیز تخریب می کند و انسان را، از شأن خود دور می دارد.

عبدالرحیم بیرانوند
پی نوشته ها:
1.سوره قصص/ 88.
2.سوره بقره/ 115.
3.سوره رحمن/ 26ـ 27.
4. برگرفته از جزوه درسنامه تصوف، محصول اداره کل فرق و ادیان حوزه علمیه قم
5. مولوی، مقدمه دفتر پنجم مثنوی
6. مثنوی مولوی
7. سروش ، عبدالکریم: «مدارا و مدیریت»، صص4و 5 . «صراط های مستقیم» صص12- 25
8. مجموعه آثار شیخ محمود شبستری، به اهتمام صمد موحد، تهران،طهوری،دوم 1371، گلشن راز، ابیات 353-357
9. تمهیدات، ص 350-351.
10. سوره حجر،آیه99
11. دین شناسی، صص 69-70 . تفسیر موضوعی قرآن مجید، ج 11، صص 137- 138، سرچشمه اندیشه، ج 5، صص 104 و 113
12. صالحیه، چاپ حقیقت، ص 233.
13. همان، ص 411.
14. وسائل الشیعة، ج‏27، ص: 131
15. همان، ج‏27، ص: 140
16. سرّ الصلوة، امام خمینى، ص 12.
17. تعلیقات علی شرح فصوص الحکم و مصباح الانس،ص 201
18. نهج الحق و کشف الصدق، ص 58
19. جامع الشتات، ج 2، ص772
20. ترجمه تفسیر المزان، ج5، ص 458، چ بیستم، انتشارات اسلامی،1384 ، قم
21. محمدحسین طباطبایی، تفسیرالمیزان، ج5، ص 282

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر