گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین


گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین

غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما

مولانا

روزگاریست که هرکس اتهامی ناباورانه بر دوش دارد نمی دانم که سهم شما چه خواهد بود چه اتهامی خواهید داشت بخاطر درویش زیستن تان بخاطر شاعرانه بودنتان به خاطر دفاع از مظلوم.

اوین امروز نه دانشگاه که حسینیه است. حسینیه دراویشی که منصور وار ،تنها جرمشان عاشقانه پرستیدن خالقاشان است و معلوم است که تاب دیدن عاشقانه دلباختن را پاکبازی کردن را یزیدیان زمان جرم بدانند.

امروز دربندید به جرم آن که دینتان معیشتان نشد؛ دربندید چون آینه اید که قامت زشتشان را نمایان کردید.

همچو یوسف گناه تو خوبیست
جرم تو دانش است و خرسندی

بیش از سه هفته است که پشت دیوارهای سرد اوین بی هیچ خبری و بدون هیچ تماسی در بندید، چون سِحر فرعونیان را با منش کریمانه تان باطل کرده اید.

ساحران چون حق او بشناختند
دست و پا در جرم آن در باختند

و این اول بار نیست که طاغوتیان اینچنین برنمی تابند پارسایان دوران را، مگر نه اینکه ابوذر را به دلیل عاشقانه دیدنش به شهادت رساندند. مگر نه اینکه علی هم به همین جرم در محراب فزت و رب الکعبه گفت، مگر نه اینکه حسین بر نـَرد همین عشق قمار عاشقانه کرد.

سرور و سر خیل مخموران حسین

گفت آنکس را که میجویی منم

باده خواری را که میگویی منم

شرطهایش را یکایک گوش کرد

ساغر می را تمامی نوش کرد

باز گفت از این شراب خوشگوار

دیگرت گر هست یک ساغر بیار

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته

کسی که جویای من شد، مرا پیدا کرد و کسی که مرا پیدا کرد، مرا شناخت و کسی که مرا شناخت، دوست‌دار من شد و کسی که دوست‌دار من شد عاشق من گردید و کسی که عاشق من شد، من هم عاشق او می‌شوم و عاشق او که شدم او را می‌کشم و چون او را کشتم بر من است خون‌بهای او، و کسی که خون‌بهای او بر من است، پس من خودم خون‌بهای او هستم.

امروز دربندید نه به آن دلیل که جرمی کرده اید بلکه به آن علت که عاشق اید.

عبدالرضا احمدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر